سین .ز پنجشنبه 1 مهر 1395 11:40 ق.ظ نظرات ()

 روزهای سوم تا ششم پیوند


فکر میکنم امروز سومین روزهست که نتونستم چیزی بنویسم . جمعه که همیشه غروبش رو دوست ندارم واز طرف دیگه قرار بود شبش محمد به یزد برگرده و با اینکه نمی تونست پیشم باشه اما حضورش تهران بهم یه ارامشی می داد. ناراحتم کرد خداییش تنهای تنها نگذاشت، خواهر شوهر وبرادر شوهرم بودند از حق نگذریم از هیچ کاری کوتاهی نمی کردند ولی شوهر ادم چیز دیگری هست. چیزی ننوشتم حال وروزم هم خوب بود. شب خوابیدم نصفه شب پرستار امد  و تب سنج روگذاشت توی دهن مو گفت تبت مبارک عزیزم تو دلم گفتم واقعا که نصفه شبی فکر میکنی خبر مرخصی مو اورده! بعد از یکی دو ساعت که شد خدا نصیب نکنه همه چی ازاین رو به اون رو شدحرارت بدنم خیلی بالارفت تا می نشستم نفسم بند می یومد وفقط سرفه می کردم حتی نمی تونستم برای دستشویی رفتن از جام بلند بشم! راستی اضافه وزن پنج کیلویی بعد از پیوند رو با دارو وکم اب خوردن -مثل اینکه همون اوایل شنبه صبح- جبران کرده بودم واز شسصت به پنجاه وپنج رسیده بودم واما برگردم سر موضوع شنبه، بله تب شروع شد فقط تونستم به مامان و بابا و محمد به صورت مختصر خبر بدم. گوشی رو گذاشتم رو سایلنت. تمام قسمت یکی از پاهام کبود شده بود، پشت یکی از زانوهام به مقدار زیادی کبود شده بود. خانم موسوی با پرستارهاش کارهاشون رو شروع کردند فقط می سوختم خیس خیس بودم، به زورپرستارها چیزی میخوردم از سر شب دیگه بی تاب شدم. ساعت ده بودم از روی تخت برای دستشویی رفتم. وقتی برگشتم احساس کردم دیگه نمی تونم خودمو به ایفون برسونم تا خبرشون کنم از طرفی نفسم بالا نمی امد تا داد بزنم وخبرشون کنم همه ی صبح تا شب یک طرف ان یک لحظه هم یک طرف یک لحظه فکردم دیگه تمومه! حانیه رو نمی بینم . حانیه بی مادر شد..! نمی دونم چی شد یه پرستار وارد اتاقم شد متوجه نفس تنگی من شد اکسیژن گذاشت و دکتر را خبر کرد. دکترمعاینه کرد وبرام دستور وصل پلاکت داده بود و انها هم اجرا کرده بودند . اذیت شدم تا صبح. وقتی بیدار شدم احساس کردم که بهتر شدم . صبحانه رو که اوردن اول خاله رو از حالم خبر دار کردم می دونستم تا صبح بیداره. بعدهم کم کم همه رو خبردار کردم حالا تب ندارم فقط مقداری دل پیچه دارم و گلو درد دارم و تازه میگن علامت های خوبیه ونشانه ی گرفتن پیوند هست میگن برای بعضی ها سه روز میشه. این حالات برای من یک روز بود شاید برای دیگری کمتر و یا بیشتر. امیدوارم روزهای بهتری در انتظارم باشه..


غروب یکشنبه/بیست وپنجم مرداد نود وپنج