سین .ز جمعه 9 مهر 1395 11:21 ب.ظ نظرات ()
روز های جدید - روز های عالی
چند روزی میشه که روزهامو یادداشت نکردم. اخه هفته اخر شهریور خاله ناهید و دوتا بچه هاش پیشم بودن و ازم نگهداری می کردن . برای همین روحیه ام عال بود. اخه وقتی ازمایش های هفته ی قبل رو با این هفته مقایسه میکنم می بینم از هفته قبل پیشرفت زیادی داشته من و خاله ناهید خیلی باهم رابطه ی خوبی داریم ومن به او وابسته هستم ودرتحمل دردها وسختی های بیماری
ام انگیزهبسیار بزرگی بود درلحظه لحظه بیماری ام از ابتدا تا به امروز هم خودش وهم بچه ها و هم عمو حسن، همسرش مثل یک پدر و مادر واقعی پشت سر من و محمد وحانیه بوده اند. من وخاله قبل از بیماری روزهای خوب وخوشی داشتیم چند سال با هم مغازه داشتیم شاید برایمان کار در خانه مغازه سخت بود ولی روزهای خیلی خوبی داشتیم که یک دفعه بیماری من عود کرد وخاله هم به تنهایی یکسال، هم مغازه داری می کرد و هم ازم پرستاری و هم خانه داری. بعد هم بخاطر من مغازه جمع شد ولی من خوب میشوم ویکی دو سال دیگر روزهای بهتری باهم برای همدیگر رقم می زنیم. البته از حق نگذریم هرکسی امد از من پرستاری کرد با جان و دل کرد و هرکسی تاثیری در روحیه من داشت. هرکس می امد روز رفتنش ناراحت می شدم و گریه می کردم و ان طرف مرا دلداری می داد و می رفت. ولی خاله ناهید که می رفت گریه نکردم چون می دانستم بسیار اذیت می شود. امیدوارم روزی زحمات تک تک هر کسی که برای سلامتی من کاری کرد در شادی هایش جبران کنم. شنبه هفته ی قبل پرستاری که به منزل می امد واز من خون میگرفت مرخصی بود و قرار شد دوشنبه بیاید تا ازمایش رابگیرد که دوتا ازمایش بود. فشار من رو هر دفعه کنترل میکند. فشارم همیشه نه یا دهبود. اما ان روز پانزده بود با بخش پیوند تماس گرفتم باخانم موسوی صحبت کردم و او را درجریان گذاشتم. اوهم ساندیمون صبح را قطع کرد تا جواب ازمایش بعداز ظهر اماده شود. وقتی جواب ازمایش اماده شد از طریق تلگرام جواب رو به خانم موسوی فرستادم. او گفت ازمایشات عالی. فشارت هم به خاطر عصبی بودن است .  بله او راست می گفت. فشارم برای اعصابم بود. من از لحاظ روحیه برای درمانم مشکلی ندارم. مشکل مسائل شخصی خانوادگی هست. از طرف خانواده خودم هست. که جای گفتن ندارد. بیماری ام براحتی طی می شود اما از قدیم گفت اند چهار بند ترازو هیچ وقت یکسان نمی شود . سه شنبه عید بود. چهارشنبه من و خاله برای ویزیت به درمانگاه رفتیم . به نسبت خلوت تر بود . ان روز با ادم های جدیدی اشنا شدم. دختری بیست چهار ساله که بعداز زایمان چند ماه بعداز شیردهی دچار این بیماری شده بود وحالا امده بود از پدرش پیوند بگیرد. یا خانمی سن بالا که نه ماه ازپیوندش می گذشت. خداروشکر بسیار حالش خوب بود و موهای مشکی پر پشتی دراورده بود یا زنی بود که به تنهایی همسرش را در طی درمان همراهی می کرد و هیچ کس به او کمک نکرده بود و مشکلش افسردگی همسرش بود. او اسفند سال قبل پیوند شده بود وتازه ان روز برای اولین بار سر کار رفته بود و می گفت : چون روحیه نداشته بسیار اذیت شده و مشکلات پوستی عوارضی زیادی داشته و همیشه افسرده بوده و از حضور در جمع ومیهمانی رفتن امتناع می کرده و حالا هم همین طور هست. چقدر روحیه بالا در روند درمان ماثر هست.  نوبت ویزیت که رسید اول یه دندانپزشک من را ویزیت کرد . تقریبا به همه مشاوره یکسان می داد. یک دهانشویه که با اب لیمو و روغن زیتون و اب درست می شد. و من را به درمانگاه معرفی کرد تا یکی از دندان هایم ترمیم شود. که بعدا که با خانم موسوی درجریان گذاشتم او من را از انجام این کارها منع کرد. وقتی پیش دکتر رفت اقای دکتر چراغی مرخصی بودن وخانم دکتر قریشی من رو ویزیت کردن و داروها رو کم کردن. داروها رو با مکافات از داروخانه گرفتیم. یک دارو تاییدیه می خواست. گرفتیم بعد تعدادش رو کامل نداشتن که قرار شد باقیمانده رو هر وقت خواستم دوباره در دفترچه نوشته  بشه. اخه دارو های پس از پیوند خیلی در بازار ازاد گران هست . برای همین خیلی کنترل و سخت گیری دارن. خوب شاید جان یک مریض در گرو این دارو باشد و نتواند ان راتهیه کند .
به امید روز های بهتر برای مریض های کل بخش پیوند ..

چهارم مهر/نود و پنج