سین .ز جمعه 15 اردیبهشت 1396 10:40 ب.ظ نظرات ()
روز هایی که گذشت ..
به نام خدا
امروز دقیقا دوسال از زمانی که من درگیر این بیماری شدم میگذرد. چند ماهی از قبل دچار درد درناحیه های کتف و دستم داشتم هر چه به دکتر های مختلف مراجعه می کردم متوجه علت دردم نمی شدند ازمایش هایی که دادم هم همه چیز طبیعی بود و چیزی رو نشان نمی داد . اواخر فروردین نود و چهار بود که اواخر شب که درد زیادی داشتم از حال رفتم و بیهوش شدم. صبح به زور دوطرف بدنم رو گرفتن و به بیمارستان دولتی بردنم. دکتر وقتی من رو دید گفت باید بستری بشه تا علتش پیدا بشه چند تا کیسه خون بهم وصل کردن و چند روزی بودم گفتن افت خون پیدا کردی و کم خون شدی. من هم چون شرایط اتاق بیمارستان خوب نبود و حانیه هم تنها می شد اصرار کردم تا اگرمشکلی نداره مرخصم کنن و مرخص شدم. بعد از چند روزی دوباره حالم بد شد بی حال شده بودم و تب داشتم. این دفعه به اصرار خانواده در بیمارستان خصوصی بستری شدم. یک هفته هرچه دکتر متخصص بود من رو ویزیت کردن اما نتونستن تشخیصی بدهند و علت رو پیدا کنن در نهایت یک متخصص خون دستور نمونه مغز استخوان رو داد و من مرتب گریه می کردم و اجازه نمی دادم تا اینکه من رو به یک اتاق ایزوله بردن و دکتر فرات امد. هنوز حرف هاش در گوشم زمزمه میشه من گریه می کردم و میگفتم می ترسم او هم دو طرف یقه ی خودش رو گرفت و امد جلوی من و گفت این یقه ی من اگر اتفاقی افتاد هر کاری خواستی بکن و من ساکت شدم و اوشروع کرد بعداز چند دقیقه ای گفت به به عجب مغز استخوانی داری به خودم گفتم خداروشکر سالمم بی خودی من رو اذیت میکنن بعدها بهم گفتن که دکتر همان جا متوجه وخیم بودن وضعم شده بوده. فردا ان روز که اتفاقا روز تعطیل هم بود خود اقای دکتر فرات امده بود و نمونه رو دیده بود و تشخیص رو داده بود و گفته بود نود و هشت درصد خون درگیر شده و امیدی به زنده بودنش نیست و باید از خدا بخواهید تا کمک کند من درمان رو شروع میکنم این حرف های دکتر رو بعدا به من گفتن روزها می گذشت دارو درمانی یا شیمی درمانی من شروع شده بود حالم خوب بود اما از لحاظ روحی کم اورده بودم ونمی توانستم دربیمارستان طاقت بیاورم روزها می گذشت اطرافیان رو ناراحت و نگران می دیدم ساعت ملاقات پشت پنجره اتاقم پر بود از ادم هایی که مدت های زیادی بود که من را ندیده بودند اما حالا چند روز در میان می امدند ومن را می دیدند بعداز هجده روز با اصرارخودم و صلاحدید دکتر فرات مرخص شدم و بقیه ی شیمی درمانی را به مطب دکتر می رفتم خاله ناهید خانه رو مثل بیمارستان برام ایزوله کرد هر روز خانواده به صورت شیفتی می امدند و غذا رو درست می کردند و خانه رو تمیز می کردند. خاله مرتب تاکید می کرد که دست به چیزی نزنم یا کار خونه رو انجام ندم و من به خودم میگفتم چرا باید این طور باشه . موهام می ریخت وقتی می پرسیدم می گفتن عوارض دارو هاست مشکلی نداره تا اینکه توسط برنامه ماه عسل با  توجه به مهمونی که اورده بودند. و این مشکل رو داشت فهمیدم قضیه از چه قراره اما نتونستم باور کنم که من هم سرطان دارم روز های سختی رو گذراندم روز های سخت شیمی درمانی یا بعد از پرتو درمانی روزهایی که باید بیوپسی می شدم روزی که برای تاییدیه پیوند دندان پزشک دوازده تا ازدندان هام رو با بیهوشی تو اتاق عمل یک دفعه کشید روزبعدش وقتی صورتم رو در اینه دیدم چه وحشتناک بود روزی که برای پیوند بستری شدم چقدر سخت بود همه ی اطرافیان برام غصه خوردن و ناراحت شدن اما فکر نکنم هیچ کس بیشتر از محمد و خاله ناهید اذیت شده باشه.  ازموهای سفید شده محمد و عذابی که خاله تو این مدت کشید خجالت میکشم امیدوارم من باشرایط بهتری براشون جبران کنم تو سلامتی و شادی هاشون. راستش خیلی خوشحالم که خودم مریض هستم.ودرد میکشم طاقت دیدن سختی ودردوناراحتی هیچکس حتی هر کسی که من رو اذیت یا ناراحت کرده رو ندارم. دوست دارم همه سالم باشن. شاید درفامیل من بیشتر قدر سلامتی روبدونم. این روزها رومینویسم و یادداشت میکنم تا اگر روزی سالم شدم ومثل یه انسان عادی به زندگی ادامه دادم یادم نره چه شرایطی روگذروندم چه افرادی کنارم بودن و برام چه کردن و درنهایت سپاسگزار خدا باشم فراموش کار نباشم
به امید روزهای بهتر وامیدبخش تر

شنبه دوم اردیبهشت نودوشش