سین .ز یکشنبه 4 تیر 1396 03:04 ق.ظ نظرات ()
تاریخ تولد !!
به نام خدا 
چند روزی هست که می خوام بنویسم اما حال وحوصله ندارم.
 قراربود بیست و هشت اردیبهشت برای ویزیت و چکاب ماهیانه به تهران برم
 اما بخاطر امتحانات حانیه، چهارم خرداد رفتم.
 ازمایش ها نسبت به دفعه های قبل برای دکتر راضی کننده تر بود.
اما من ازمشکلاتم می گفتم و دکتر هم مرتب می گفت عوارض دارو هاست باید تحمل کنی.
 مشکل اصلی من درد کف پا یا درد بدنم بود و پوستم که خیلی اذیتم می کنه.
 از داروهام پردنیزولون پنج میلی کم شد و قرصی به اسم ایماتیب اضافه شد و بقیه هم به مقدار قبلی باید استفاده کنم
 و دوباره یه ماهه دیگه برای ویزیت برم.
 اما خبر بدتر این که سر سال پیوندم باید نمونه مغر استخوان بدم 
شاید بتونم به جرات بگم که تا حالا سی بار نمونه دادم!
 اما هر بار عجیب می ترسم
 کلی با خودم کلنجار میرم تا جلو محمد خودم رو کنترل کنم که ناراحت نباشه وغصه نخوره 
فکرمیکنم وضعیتم از ماه قبل بهتره.
 دهانم هم که افت میشه اگر مرتب قطره نیستات استفاده کنم بهتر میشه اما من اصلا از نیستات خوشم نمی یاد
 چون وقتی استفاده میکنم دهانم مزه تلخی بدی میگیره بنابر این تا مجبور نشم استفاده نمی کنم
 وضعیت ظاهری من نسبت به قبل از پیوند خیلی عوض شده
 یه صورت گرد و بزرگ، وزنم هم بالا رفته.
 روزی که از بخش پیوند مرخص شدم پنجاه و پنج کیلو بودم اما حالا شصت وچهارکیلو شدم 
ولی جالب که اکثر خانم هایی که پیوند شدن همین شکلی هستند!!
 وجالب تر اینکه ورم یک طرف بدنم بیشتر از طرف دیگه هست
 پوست صورتم یه خورده سیاه شده ولی بقیه ی جاهای بدنم سفید هست.
 دکتر میگه همه از عوارض ss داروهاست.
 موهام که همین طور کم پشت هست و جالب اینکه قبل از پیوندم فقط یک شاخه موی سفید داشتم
 اما حالا خیلی اطراف سرم سفید شده
 خیلی قیافه ام عوض شده به طوری که بجز افراد نزدیک خانواده ام که تو این یک سال من رو دیدن
 اگرکسی این یکسال من رو ندیده حالا که می بینه اصلا من رو نمی شناسه 
و این موضوع من رو خیلی اذیت میکنه
 پنج خرداد جشن الفبای دخترم بود 
وقتی برای جشن رفتم خیلی خوشحال شدم حانیه هم خوشحال بود 
تاکید داشت که کنارش باشم . روز اول مهر نتونستم باهاش باشم چون تهران ایزوله بودم.
 خوشحال بودم چون سال قبل که برای جشن پیش دبستانیش رفته بودم مرتب گریه می کردم که
 نکنه سال بعد زنده نباشم.
 اگر نباشم حانیه چیکار می کنه
 اما حالا بودم و باز هم گریه کردم چون بودم و باسواد شدن دخترم رو دیدم
 هجده خرداد کارنامه دخترم رو گرفتم بازم خیلی خوشحال شدم 
چون کارنامه ش همه خیلی خوب بود و موفق شده بود.
ماه رمضان هم برایم دوست داشتنی بود 
مخصوصا لحظه های افطار هر روز از خدا می پرسم ایا روزی می اید که من هم دوباره بتونم روزه بگیرم؟
 شب های قدر هم از خدا خیلی چیزها خواستم و بیشتر هم از او بخاطر سلامتی ام تشکرکردم.
 امروز روز تولدم بود و من وارد بیست و نه سالگی شدم 
هر سال محمد حتی یک کادوکوچک هم که بود می خرید اما امسال برایم کادویی نخرید .
گفت روز تولد تو از این به بعد نوزده مرداد هست!
 روزی که پیوند شدی و زندگی مجددی شروع کردی 
من از این به بعد این روز رو روز تولدت می دونم 
وقتی فکر میکنم می بینم چه شرایط خاصی رو من باهاش مواجه شدم
 شاید کمتر کسی تو این موقعیت قرار بگیره 
چه روز هایی تو این دو سال گذروندم واقعا خودم مات و مبهوتم 
راستش از لحاظ روحی تو شرایط خوبی نیستم
 مرتب کلافه و دلخور هستم. مرتب با هرکسی سر دعوا دارم.
 ازتو خونه بودن خسته شدم. جایی هم نمی خوام برم.
 خودم هم احساس پوچی و بیهودگی میکنم.
 مرتب میگم کاش همه چیز یه خواب بود و من برمی گشتم به چند سال قبل و زندگی خوبی که داشتم 
البته میدونم که انسان همیشه قدر داشته هاش رو نمی دونه و مرتب حسرت گذشته می خوره
 می دونم که باید قدر زندگی حالم رو بدونم اما باز فکر های منفی من رو ازار میده
 کاش خدا صبر و تحمل من رو زیاد کند و ناشکری من رو ببخشد

 سی و یک نو دو شش