سین .ز یکشنبه 25 تیر 1396 01:32 ب.ظ نظرات ()
همه چیز مثل روز اول میشه!
به نام خدا
شنبه شب با محمد برای انجام ازمایش و ویزیت ماهیانه به تهران حرکت کردیم.
 محمد از صبح که رفته بود سر کار تا ساعت هشت شب خونه نیومد بود .
اصلا نخوابیده بود من هم از روز عید فطر دچار درد شدید  در ناحیه ی کتف چپم شده بودم و اصلا حالم خوب نبود
 مخصوصا روز جمعه اصلا توانایی نداشتم بخوابم یا بشینم یا از جام بلند بشم نه حتی اشک بریزم 
اخه چشم ها خشک شده و باید مرتب اشک مصنوعی استفاده کنم
 فقط داد میزدم خودم هم خیلی ترسیده شده بودم اخه ازحق نگذریم هرچی بلا سرم بیاد تقصیر خودم هست
 چون روز قبل از عید فطر بامحمد دعوای بدی کردم و بعدش کلی گریه کردم و عصبی شدم 
صبح که پا شدم چشم ها وحشتناک ورم کرده بود فکر می کردم زنبور بالا وپایین چشم هام رونیش زده
 به خودم گفتم نکنه همین طور چشم هام بمونه!
 بدتر عصبی شدم از طرفی خاله ناهید هم یزد نبود
 هر وقت خاله از یزد به مسافرت بره با اینکه هرروز نمی بینمش و چند روزی یه بار به هم زنگ میزنیم من خیلی ناراحت و عصبی میشم
 فکر میکنم خیلی تنها شدم حالا چیکار کنم تا خاله برگرده !!
همه این عوامل دست دردست هم داد تا من سه دفعه وضعیت اورژانسی پیدا کنم و به بیمارستان برم
 خداروشکر ورم چشم ها بعد از دو روز خوب شد اما دردستم ادامه داشت
 چندین دفعه بهم مورفین زدن عکس وسونوگرافی وچکاب کامل کردن
 درنهایت وقتی قضیه ی عصبی شدنم روگفتم بهم امپول گرفتگی زدن تا در نهایت بهتر شدم
 واقعا درد وحشتناکی بود خیلی به خدا التماس کردم تا دردم ساکت بشه بهتر شدم اما چند شب متوالی تا صبح بیدار بودم
 درنتیجه شبی که به تهران می رفتم من خیلی خواب الود شده بودم
 محمد هم به سختی رانندگی کرد صبح دیرتر به تهران رسیدیم
 ماشین رو حرم امام خمینی گذاشتیم با مترو به ازمایشگاه قلهک رفتیم 
دقیقا  یک ساعت تو راه بودیم ومترو هم خیلی شلوغ بود و مجبور بودیم روی پا بایستیم.
 ازمایشگاه شلوغ بود اما بلاخره کارمون رو انجام دادیم وساعت یک بعداز ظهر برگشتیم حرم امام و یه اتاق گرفتیم
 هوا خیلی گرم بود ومن هم خیلی حالم بد بود
 تا فردا صبح فقط چند ساعتی برای نماز و غذا و داروخوردن بیدار شدم
 حتی برای زیارت هم نتونستم از اتاق بیرون بیام
 محمد هم خسته بود واستراحت کرد 
روز بعد برای ویزیت به بیمارستان رفتم. 
خیلی شلوغ بود و مریض های زیادی امده بودند یه دختر نوجوان امده بود که دوسال از پیوندش می گذشت وتازه داروهاش قطع شده بود و قرار بود واکسیناسیون روبراش شروع کنن 
یه پسربود که یک سال ونیم از پیوندش می گذشت و مشکل کبدی وپوستی اذیتش می کرد
 خلاصه خیلی مریض های مختلفی بودند 
ازمایش ها خوب بود دارو هارو کم کردن و قرار شد بیست و سوم ماه بعد برای ویزیت ماهانه و دادن نمونه مغر استخوان مراجعه کنم 
چه طور روز ها میگذرد!!
 سال قبل این موقع پر از استرس و ترس و سوال بودم  و منتظر برای نوبت بستری یا منتظر برای روزهایی که نمی دونستم چه جوری خواهد بود..
 اما حالا دارم وسایلم رو جمع میکنم تا فردا یه مسافرت چند روزه با خاله هام به مشهد داشته باشم 
واقعا باید برای همه چیز شکرگزار خدا باشم 
باید اعتراف کنم این روزها رو نمی تونم باور کنم.
 هنوز فکر میکنم این چند سال بیماریم شاید خواب باشه و من یه روزی قراره بیدار بشم وهمه چیز برگرده به قبل 

(همه چیز مثل روز اول میشه)