سین .ز شنبه 14 مرداد 1396 01:47 ق.ظ نظرات ()
یک سال گذشت !!
به نام خدا
سال قبل تیر ماه و مرداد ماه خیلی برام پر استرس بود
 از یک طرف دعا دعا می کردم که زودتر از تهران خبرم کنند تا برای پیوند بستری بشوم
 چون حانیه هم قرار بود اول مهر به کلاس اول برود. 
ازطرف دیگر هم استرس داشتم که قرار هست که چه اتفاقی برام ایجاد بشود چون اطلاع دقیقی ازنحوه ی پیوند نداشتم
 نمی دانستم چه چیزی د رتهران و بیمارستان در انتظارم هست.
 محمد قرار هست در تهران چه بکند اصلا خودم سالم از بیمارستان بیرون می ایم یا نه !
بالاخره انتظار به پایان رسید و روز دهم مرداد به ما خبر دادن که دوازدهم برای بستری شدن به بیمارستان مراجعه کنم
 نمی دانستم چه باید بکنم
 مقداری وسایل اماده کردم، حانیه قرار شد پیش خاله ناهید بماند
 پس وسایلش رو اماده کردم، خونه رو مرتب کردم و تلفنی از همه اطرافیان خداحافظی کردم و همان شب وصیت نامه ام رانوشتم
 حس عجیبی بود فقط خودم میفهمم چه تجربه ای داشتم وقتی فکر می کردم که قرار است چند ماهی از خانه و زندگی ام حانیه و محمد خانواده و اطرافیان دور باشم
 و ایا بازگشتی برایم هست یا نه
 من را درخلاءمی گذاشت و مبهوت شده بودم و فقط به خودم می گفتم صبورباش
 باید منتظر باشی و ببینی که چه پیش می اید و هیچ چیز تحت کنترل تو نیست 
باید تابع باشی وببینی چه پیش میاید
محمد برای اخر شب روز یازده مرداد بلیط قطار گرفته بود
 سمیرا دخترخاله ام مارا شام دعوت کرده بود تا کنار هم باشیم.
بسختی از خانه دل کندم  و به خانه ی دختر خاله ام رفتیم
 خاله ناهید و خاله مهین هم امده بودند اما پدر و مادرم نبودند
با بغضی که درگلو داشتم بسختی شام خوردم 
فکر میکنم بقیه هم مثل من بودند اما به روی خود نیاوردند 
وقت خداحافظی رسید حانیه را به خانه ی خاله ناهید بردند
 از همه خداحافظی کردم  و سفارش کردم که هوای خاله ناهید رو خیلی داشته باشند
 چون درمدت مریضی من خیلی اذیت شده بود
 خاله ها با من به راه اهن امدند قطار تاخیر داشت خوشحال شدم چون بیشتر می توانستم کنار خاله ها باشم
 بعداز نیم ساعتی قطار امد و زمان جدایی و خداحافظی فرا رسید
 چقدر سخت بود بالاخره جدا شدم و سوار بر قطار بودم برای ورود به تجربه دوره ای خاص در  در زندگی 
مبهوت بودم وخواب نمی رفتم
 فقط منتظر بودم تا صبح شود و به تهران برسیم و دراخر رسیدیم .
بعداز امضای یکسری کاغذ من را فرستادند به ارایشگاهی نزدیک بیمارستان تا موهایم را بزنند 
خدا می داند که چقدر برایم سخت بود چون تازه موهایم درامده بود، سیاه و پرپشت !!
ارایشگاه طبقه دوم بود
 بسختی پاهایم مرا بالا می برد. وقتی ارایشگر ماشین را روی سرم گذاشت فقط اشک بود که از دوطرف صورتم پایین می امد
 او من را به صبوری و روز های خوش در اینده خبر می داد و من گریه می کردم
 تمام شد !! دوباره بی مو شده بودم!!
 ارام شدم با چشمانی اشکبار بیرون امدم ..
محمد هم بغض کرده بود ولی بازهم من را به ارامش دعوت کرد.
چند دقیقه بیشتر نمانده بود به لحظاتی سخت که هیچ وقت فکرش راهم نمی توانستم بکنم
 من سخت به محمد وابسته بودم و هستم 
همیشه سر نماز ازخدا خواستم و می خواهم که اگر ثانیه هم هست من زودتر از دنیا بروم
 اما حالا قرا بود خدا دسته کم یکماه م ارا از هم جدا کند و کرد !
قدم هایم را اهسته تر برمی داشتم تا شاید لحظه ای دیرتر به بیمارستان برسیم اما راه رفتنی را باید رفت ..
موقع ورود به بخش نگذاشتند که چیزی با خود ببرم 
فقط موبایل و مجله و لپ تاپم راگرفتند تا بعد از استریل شدن به من بدهند .
زمان خداحافظی من و محمد رسید!!
 هردو اشک می ریختیم  من می ترسیدم که دیگر اورا نبینم 
او هم از خانم موسوی خواهش می کرد که هوایش را داشته باشید
 و خانم موسوی سعی در ارام کردن ما داشت
 بسختی من را به داخل بخش بردند و در اتاقکی لباس من را عوض کردند. 
واز پشت شیشه محمد برای بار اخر من را دید و خداحافظی کردم
 من را به بخش پرستاری بردند وصحبت های لازم را کردند و بعد سریع من را به اتاقم بردند
 و بعد از استحمام و غذا خوردن و صحبت کردن و ارام شدن من ، بعداز ظهر دکتر برای نصب کاتتر امد
 ان لحظه هم برایم خیلی سخت و ترسناک بود
 و دیگر پروسه ی پیوند مغز استخوانم شروع شد ..

بله یکسال گذشت سال قبل این موقع من در بیمارستان بستری شدم.
و امروز مشغول نوشتن خاطرات ان روز ها هستم
 چیزی که شاید تصورش راهم نمی کردم !!
به همین سادگی روزهای سخت زندگی می گذرد و به خاطره تبدیل می شود 
پس عمر ادمی هم همین طور هست
امروز قرار هست خاله ناهید برای نذری که برای من داشته در تولد امام رضا شعله زرد بپزد
 و من هم برای کمک به اوخواهم رفت 
از این به بعد درسال های اینده هم اگر عمری باقی باشد دوازدهم و نوزدهم مرداد ماه هر سال برایم روزهای خاص و بیاد ماندنی خواهند بود 
امیدوارم برای همه ی بیماران سرطانی که مثل من هستند تاریخ های پیوندشان هم تاریخ هایی بیاد ماندنی درذهنشان باشد

دوازدهم مردادنود وشش