سین .ز پنجشنبه 2 شهریور 1396 01:59 ق.ظ نظرات ()
پیشنهاد میکنم این قسمت رو حتما بخونید
به نام خدا
امروز دقیقا یکسال و سه روز از زندگی یا عمر جدیدم می گذرد.
 شرایطی که کمتر کسی حداقل در اطرافیان خودم تجربه کرده
 شاید تنها چیزی که تو شرایط سختی که گاهی اوقات درروزهای بعد از پیوندم پیش می امد
 من با گفتن این حرف به خودم یاداوری می کردم که درک این تجربه نیاز به تحمل این سختی ها دارد. 
...

امپول مخصوص که باعث میشد میزان مغز استخوانش بیشتر شود به تهران امده بود
 و از شب قبل چون رگ هایش راحت پیدا نمی شد بستری شد تا کاتتر یک روزه برایش نصب بشود
 هم دربخش دیگری بستری بود حس عجیبی بود
 انگار در خلاءبودم نمی دانستم چه پیش می اید 
مراحل شیمی درمانی را پشت سر گذاشته بودم اما امروز روز خاص بود
 راستش می ترسیدم. اگر بخواهم اعتراف کنم از مرگ می ترسیدم
 حالا هم می ترسم. همیشه از خدا می خواستم که یکدفعه جانم را بگیرد و زیاد اذیتم نکند
 اما در دوران بیماری ام مرگ را چندین دفعه دیدم
 خدا می خواست به من بفهماند که همه چیز دست من است و تو بنده کاره ای نیستی
 و باید همه چیز رو قبول کنی. پس من هم باز هم به خودم گفتم چاره ای ندارم
 باید با شرایط جلو بروم و ببینم چی قراره پیش بیاد ..
اما چیزی که من رو اروم کرد حضور خاله ناهید و خاله مهین بود
 خاله ناهید بهم قول داده بود روز پیوندم کنارم باشه و  امده بود و از خانم موسوی اجازه گرفته بود
 امد پشت شیشه و گفت خاله من امدم. پس اروم باش.
 ما پایین تو حیاط بیمارستان هستیم
 پدر و مادرم هم امده بودند. خیلی از دستشون ناراحت بودم تو دوران مریضی ام اصلا باهام نبودن
 و با حرف ها شون کلی اذیتم کردن. هر کسی یه جوری باید اذیت بشه و من هم قسمتم این بود که
 خانواده ام باعث ناراحتی ام بشن  و این باعث شد که محمد باهاشون قهر بکنه من به خانم موسوی گفتم
 اگر انها باهم اشتی نکنن من راضی به پیوند نمی شوم و خانم موسوی محمد و بابام رو اورد پشت شیشه
 و با هم روبوسی کردن و بابام گفت ما باهم قهر نبودیم
 و نیستیم من هم سعی کردم ببخشم اما هیچ وقت کارها و حرف هاشون رو فراموش نمی کنم 
نزدیک ظهر بود که پرستارها امدن وکیسه خونی که میگفتن حاوی  مغز استخوان دخترعمه ام هست
 رو بهم وصل کردن و گفتن که دختر عمه ام مغز استخوان خیلی خوبی بهم داده
 چند دقیقه بعد خاله ناهید امد وگفت خاله خادم های امام رضا امدن و پرچم امام رضا رو اوردن
 خیالت راحت همه چیز به راحتی تمام میشه
سعی کردم با صلوات خودم رو اروم کنم به اخر کیسه خون که رسید احساس لرز و سرما شدیدی کردم
 و پرستار ها رو صدا کردم. بعد کم کم ارام شدم و خواب رفتم و چیزی نمی فهمیدم تا روز بعد که
 کم کم بدنم شروع به تب کردن کرد و چه تبی هم بود!
 هیچ وقت از یاد نخواهم برد پرستار ها مرتب بهم تبریک میگفتن و من در تب می سوختم
خداروشکر که گذشت و من هم توانستم از این مرحله هم بسلامتی و به یاری خداوند بگذرم 
چه روزهایی گذراندم!! سخت ترینش از اواخر اذر تا پایان اسفند ماه بود 
کل دهانم گلو و ریه هام دچار عوارض پیوند شده بود و افت شده بود
 اصلا نمی توانستم چیزی بخورم. غذا خوردن برایم حسرت شده بود ان روزها هم گذشت !!
مریض هایی که چند سال از پیوندشان میگذرد میگویند یکسال که از پیوند بگذرد سختی هایش کمتر می شود
 ولی من هر روز منتظر هستم که دوباره چه اتفاقی می افتد 
وضعیتم خوب هست اما ظاهرم نسبت به قبل از پیوند عوض شده 
صورت گرد و بزرگ و خیلی چاق شدم . مو هایم خیلی کم پشت و بور در امده
 وقتی کسی که من رو از یکسال قبل ندیده الان می بیند نمی شناسد
 گاهی اوقات ناراحت می شوم و این باعث می شود کمتر تمایل داشته باشم در جمع ها حضور پیدا کنم.
راستش یه کم خجالت می کشم امیدوارم که روزی به ظاهر قبلی ام برگردم اخه من خیلی لاغر بودم
و امشب بیست و دوم مرداد ماه من و محمد در مسیر یزد به تهران هستیم
 تا بعد از ازمایش دادن دوشنبه برای ویزیت و دادن نمونه مغز استخوان به بیمارستان برویم
 امیدوارم این دفعه هم بسلامتی نمونه را بدهم اخه اگر هزار دفعه هم بخواهند ازمن نمونه بگیرن 
بازهم من استرس دارم 
بیست ودوم مرداد نود وشش
ساعت یک وهفده دقیقه بامداد