سین .ز دوشنبه 20 فروردین 1397 03:11 ب.ظ نظرات ()
برداشتن سینه..
به نام خدا 
همیشه در دوران تحصیلم معلم ها به می گفتند که قدر لحظه لحظه های زندگیتون رو بدرونید که روز ها و زمان در گذرند و موقعی میشه که حسرت این روز ها رو بخورید و به گفته های ما پی ببرید.
اما من همیشه دوست داشتم لحظه ها زود بگذره چون بنظرم لذتی از لحظه هام نمی بردم و فکر میکردم در اینده لحظه های زیباتر و بهتری برام وجود داشته باشه 
دروغ نگفته باشم زندگی که با محمد شروع کردم لحظه های خوب و زیبایی برام داشت 
وقتی ازدواج کردم از همه ی دختر های فامیل کوچکتر بودم ولی نسبت به سنم چون سختی کشیده بودم راحت تر و عاقلانه تر با مشکلات زندگی کنار می امدم و خودم رو خوشبخت ترین دختر فامیل می دیدم اما اطرافیان قبول نداشتن و سعی می کردن دید من را نسبت به محمد خراب کنند اما من قبول نداشتم و گذر زمان به ان ها ثابت کرد که حق با چه کسی بود
اواخر اذر ماه وقتی فهمیدم که باید تحت عمل جراحی قرار بگیرم پیگیر شدم تا اول دندان هایم درست کنم و بعد تحت عمل جراحی قرار بگیرم وای که چه سختی کشیدم به چندین دندان پزشک مراجعه کردم تا قبول کنند
 اما قبول نکردند . میگفتند که باید از اول درمان دارو استفاده می کردم اما کسی من را راهنمایی نکرده بود
 ان شیمی درمانی ها و پرتو درمانی ها تمام دندان ها را از بین برده بود بالاخره یک خانم دکتر در کلینیک خصوصی قبول کرد تا کار من را انجام دهد
 چندین عصب کشی داشتم که دندان ها بی حس نمی شد و با کلی درد درمانم را انجام داد و تمام شد
 برای چکاب ماهیانه به تهران رفتم و جواب مامو گرافی را به تهران بردم تا اجازه عمل را از انها بگیرم اما انها گفتند اما انها گفتند سینه تو مشکلی ندارد و نیاز به درمان ندارد و دارو های من را کم کردند 
ساندیمون بیست و پنج و پردنیزولون هم پنج و کپسول اور سوفار هم یکی کم شد
به یزد بر گشتیم اما از انجا که یک ماهی بود که شب ها ازدرد سینه خواب نمیرفتم تصمیم گرفتیم تا بستری شوم تا توده ها را در بیاورند و من از درد راحت شوم
 روز دوشنبه شانزدهم بهمن ساعت شش بعد از ظهر عمل شدم
 روز بعد دکتر جراح که برای مرخص کردنم امد گفت باید مورد ویزیت دکتر فرات قرار بگیری بهتر است چهار جلسه دارو بگیری و بعد من یک عمل دیگر رو برات انجام بدم 
به خودم گفتم برای چی مگه همه نگفتن چیز مهمی نیست!! از صبح تا  ساعت دو که قرار بود دکتر فرات بیاد کلی فکر و خیال زد به سرم
 اتاقم فاصله زیادی با ایستگاه پرستاری نداشت وقتی دکتر فرات امد پرستارها جواب پاتولوزی رو بهش نشان دادن سریع با دکتر جراح تماس گرفت و گفت باید امشب عمل بشه
 واسه ی شرایطی که پیوند مغز استخوان داره نمیشه شیمی درمانیش کرد و باید کل سینه هاش رو برداری
 با شوهرش حرف میزنم مرد خوبی راحت قبول میکنه 
وای فقط صدا ها رو میشنیدم   و مات و مبهوت شده بودم. وقتی دکتر امد سریع زدم زیره گریه و اه و ناله 
دکتر هم خودش رو نباخت و سرم دادو فریاد کشید که چرا این رفتار رو میکنی مگه تقصیر منه یا شوهر بیچارته.
 بعداز کلی سر و صدا بهم گفت این یه کادو از طرف خدا نمی خوای قبول کنی و ردش میکنی
 ازخدا خجالت نمیکشی باید عمل بشی و بعد چند جلسه شیمی در مانی یا دارو درمانی بعد هم امید خدا ادامه زندگی
 راستش وقتی دکتر رفت خاله ناهید بهم زنگ زد من هم برای اینکه بقیه فکر نکنن ترسیدم به خاله گفتم تبریک به من تبریک به شما شده سرطان و دکتر گفته چیزی نیست ساعت مالاقات شد محمد امد پیشم دلم براش کباب بود خدا میدونه تو دلش چه خبر بود 
کلی مطلب برام گفت تا راضی بشم به برداشتن کل سینه
 بعد خاله با قیافه ای خیلی ناراحت اما سعی کرد من رو اروم و راضی کنه که کرد 
وقتی ملاقاتی تموم شد همه رفتن بخدا گفتم این تیکه از وجودم بگیر اما ازت خواهش میکنم کسی از اطرافیانم حتی کسانی که بهم ازار رسوندن رو سلامتیشون رو ازشون نگیر تا من اروم و راحت باشم
 اره الان ده روزی هست که عمل کردم و این چند روز درد زیادی کشیدم اعصاب و روانم بهم ریخته و کابوس های زیادی میبینم 
میگن طبیعی هست در یک روز دو بار بیهوش شدی امیدوارم شیمی درمانی زیادی نیاز نداشته باشم
  به امید روز های بهتر