سین .ز چهارشنبه 31 شهریور 1395 12:43 ق.ظ نظرات ()

روز پیوند



نوزدهم مرداد نود و پنج

روز پیوند روز سختی برای من بود از طرفی شب قبل از پیوند دچار تهوع استفراغ بهم ریختگی گوارش شدم وتا صبح با تلاش پرستارها به سختی به صبح رساندم شب سختی بود این شب رو من به مدت هفت شب که در بیمارستان دریزد بستری بودم وکسی نمی توانست علت بیماری ام را تشخیص دهد تجربه کرده بودم ولی این شب خیلی برایم سخت تربود چون هم توقع چنین مشکلی نداشتم وهم واقعا تحمل این درد رو نداشتم روز پیوند دختر عمه رو به طبقه ی دوم شریعتی برده بودند وبعد از چند ساعت از او سلول گرفته بودند لحظه ی رفتن هم اورا اوردن تا من خداحافظی کند ومن هم از او تشکرکنم واقعا معلوم بود رضایت کامل را داشت واز من خواست تا فقط به خودم وسلامتی ام فکرکنم واقعا متاسفم که ادم های کوته فکر ونااگاه با دادناطلاعات غلط به او، ترساندن ویا دچار شک وشبه کردن وبعد هم با شنیدن دادن این اطلاعات نادرست نمی توانستم به طور واضح ان ها را اگاه کنم یعنی دیگران نمی خواستن خلاف حرف خود را قبول کنند به نظرم خدا خیر بدهد به پدر ومادروشوهرش با این  فرزندشان که تا اخر با ما بودن وازاده را راهنمایی وهمراهی کردن. الان که در حال نوشتن هستم وقت اذان است نمی دانم خواسته شان چیست ولی انها از طرف خداوند جان دوباره ای به من بخشیدن امیدوارم همیشه خود وخانواده اش سالم باشند وبرایشان بهترین ارزوها وفرزند سالم دیگری ارزو میکنم واز خداوند برای خودم هم ارزوی استفاده ی درست ازاین نعمت الهی که در اختیار معدود انسان هایی قرار می گیرد می کنم . روزپیوند  پس از صرف کمی صبحانه وحمام مختصراز صبح تا زمانیکه سلول مغز استخوان  دختر عمه وارد سلول های مغز استخوان من شد ، همینطور بی حال بودم تنها چیزی که دیدم کیسه خونی بود که اوردن و گفتن دختر عمه ات سلول های خوبی اهدا کرده وهمه پرستارها تبریک می گفتند قبل از شروع هم پدر- خاله ناهید و محمد رادیدم که با خواهش التماس وارد سالن انتظار شده بودند تا مرا روحیه بدهند. خاله مهین ومامان هم درحیاط بیمارستان بودند. محمد به من گفت که دارن تو حیاط بیمارستان پرچم امام رضا می گردونند برای مریض ها دعا میکنند مقداری ارام شدم وبعد هم بخواب رفتم نمی دانم چه موقع شد که احساس لرز شدید کردم. دیدم نمی توان تحمل کرد پرستاررا صدا کرد م واو هم به من امپولی زد وبعد ازمدتی ارام شدم ناهار که نخوردم شام هم که از خانه اوردن مقداری خوردم کارهای شخصی ام را انجام دادم بعد از وصل سرم های بعداز پیوند روی تخت ارام گرفتم فقط هر چند باری که پرستار به من سر زد بیدار شدم ودوباره به خواب رفتم صبح که بیدار شدم پرستار گفت شب برایت چراغانی کردم ولی به خواب رفته بودی این شرایط فقط برای من بود شاید برای دیگران این نباشد شاید کمتر شاید بیشترولی به تحملش می ارزد


ساعت :‌بیست ویک و هفده دقیقه